وقتی نویسنده های فیلم و سریال، دیالوگ بعد از معرفی در اولین برخورد 2 نفر به یکدیگر رومینویسند: "خوشبختم." و هنرپیشه تکرار میکنه و کارگردان قبول میکنه و ده ها نفر عوامل فیلمبرداری مشکلی با این قضیه ندارند، منم مجبورم مشکلم رو اینجوری حل کنم:
خوب شاید آدمای توی فیلمها آدمای خوشبختی هستند که بار اول که همدیگه رو میبینند این رو میگند یا تا هم رو میبینند به یکباره خوشبخت میشوند (قطعاً لازم نیست توضیح بدم که دو نفر مذکور قصد ازدواج باهم ندارند) یا شاید تعارف میکنند که اینجوری میشوند و نوعی تعارفات سوررئالیستیست که ما بلد نیستیم.
ما هم البته کلاً مردمانی نیستیم که تا یکی رو ببینیم بهش بگیم ما چقدر بدبختیم،- حداقل وقتی که بدبختیم که هرگز نمیگیم، حالا شاید اگه نباشیم بخواهیم به دلایل خیلی جلبی، وانمود کنیم که بدبختیم- .
شاید هم از این نظر میگن که بخت و اقبالشون خوب بوده که همدیگه رو دیدن؟ آره خوب، تو این شهر دو نفر که میرند جایی که همدیگه رو ببینند، باید کلی خوش شانس و اقبال باشند تا موفق شوند؛ ترافیک، تصادفات جاده ای، پر بودن خیابانها (حالا از راهپیمایان سبز سیدی یا پیشگیران گمنام سبز سپاهی یا هرچی) پیچوندن، فراموشی و انفرادی از مهمترین عوامل نرسیدن به ملاقات های منجر به خوشبختیست.
تازه آدم که کلاً از فرداش خبر نداره، چه برسه ما که از الان هم خبر نداریم!!!
ولی من آدم منفی بینی هستم، سماجت میکنم و فقط قصد تخریب دارم و میخوام حرف، حرف خودم باشه. بنابراین هر وقت میشنوم تو تلوزیون یا سینما کسی بجای اینکه بگه: "از دیدارتون خوش وقتم"
میگه:"از دیدارتون خوشبختم" به این فکر میکنم که واقعاً کی داره منو از نظر فرهنگی تغذیه میکنه؟
درست چند ساعت پس از فروریختن ساختمان های مرکز تجارت جهانی و پنتاگون دولت بوش بدون هیچ مدرک قابل قبولی، اسامه بن لادن و القاعده را به عنوان مظنون شماره یک این حمله معرفی کرد.
وزیر امور خارجه آمریکا، کالین پاول، این عمل را اعلان جنگ ارزیابی کرد و در همان شب، جورج wبوش در یک سخنرانی تلویزیونی اظهار کرد: ما از میان کسانی که این عمل تروریستی را انجام داده اند و دولت هایی که آنها را در خود پناه می دهند، هیچ تفاوتی قایل نیستیم.بدین سان بوش و همکاران وی به مدد رسانه های گروهی، افکار مردم غرب را برای قتل عام بی رحمانه غیر نظامیان آماده می کردند!
در این بررسی این بحث مطرح است که دستگیری بن لادن برای آمریکا یک بهانه
بود تا به افغانستان حمله کند چرا که به استناد و ادعای خود دولت آمریکا
قبل از حادثه 11 سپتامبر بن لادن دستگیر شده بود.
همچنین بعد از این
حادثه هم بن لادن به دلیل بیماری کلیوی در یکی از بیمارستان های دبی بستری
بود و اگر ملاک حمله به افغانستان دستگیری وی بود چرا با وجود اینکه می
دانست وی در یکی از بیمارستان های دبی بستری است اقدام به دستگیری اش
نکرد؟!
فعالان حقوق زن کمابیش سلطه پذیری زنان و سلطه گری مردان نسبت به زنان را به عنوان مشکل عمومی طرح میکنند و دنبال راهی هستند که زنان را بر علیه خصلت سلطه پذیری بشورانند. واقعیتی تاریخی که ناشی از حقیقتی دردناکتر است که عدم توجه به آن، چنین جنبشهایی را به تعبیر من زنانه(متاسفانه این لغت دارای معنی ایست که ریشه در همان تاریخ تلخ دارد) و فاقد پشتوانه فکری مینمایاند.
حتماً شما هم سلطه گری مادران ایرانی را نسبت به فرزندانشان دیده اید. همان مادرانی که از حق حضانت و طلاق و شهادت و ارث و حتی سفر محرومند، از هر روشی برای حفظ ابدی سلطه ای که از دوران ناتوانی فرزند خود بر او داشتند، استفاده میکنند و حتی فرزند را (و در واقع همان سلطه را) حق خود میدانند.
خواستم بگم: میل به سلطه گری همانقدر که در مرد ایرانی هست که در زن ایرانی. ما باورمان شده که انسان موجودیست سلطه پذیر و باور کردیم که سلطه گری یک ارزش است، و حفظ سلطه(ارزشها بطور کلی) به هر قیمتی یک حق طبیعیست. و با همچین فکری طبیعیست که تفاوتهای بیولوژیک مرد و زن باعث میشود که یک مرد در این جامعه، شانس بیشتری برای اعمال سلطه داشته باشد.
پس فعلاً حقوق زن و مرد تفکیک ناپذیر به نظر میاد و ما اینجا با مردان سلطه گر و زنان سلطه پذیر طرف نیستیم بلکه با انسانهای سلطه باور روبرو هستیم و نظامی که اصل "هر چه سلطه پذیری از بالا بیشتر ، سلطه گری به پایین بیشتر" را تبلیغ میکند
پس نمیتونم بحث مطرح شده در ابتدا رو کامل بدونم و بگم: "تقصیر خود خانمهاست" و بحث کنم که چطور میشود آزادیهای زنان رو بدون گذر همگانی از این تفکر باطل کسب کرد.
پی نوشت: از خانمهای عزیز تقاضا دارم از الان دیگه در جهت احقاق حق و حقوق ما آقایون (; که همون حق زندگی کردن بدون سلطه است ، اینبار برای خودتون تلاش کنید. D:
یه چند وقتی بود که حوصله نداشتم بنویسم. یه چند وقتی بود که خیلی درگیر بودم. یه چند وقتی بود که خیلی حرفا داشتم که بزنم و نمیزدم. اما امروز یه چیزی شنیدم که دلم نیومد اینجا نیارمش.
داشتم با یکی از رفقا حرف میزدم که یه تیکه از فیلم درباره الی رو برام گفت . با وجودی که حوصله نداشتم برای نوشتن ، با خودم گفتم اگه اینو ننویسم نامردی کردم .
تو فیلم شهاب حسینی از زن اولش جدا شده و دوباره نامزد کرده. نامزدش ازش میپرسه که چرا از زنت جدا شدی. شهاب حسینی یه جوابی میده که آدمو به فکر وادار میکنه . میگه :"یه پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه."
در حالی که رسانه های همجهت تقریباً تمام وقت خود را به پوشش اخبار اختصاص میدهند و سعی در تفسیر و تحلیل های امیدوار کننده دارند ، تاکیدی بر روی آموزش و گسترش تفکر و فلسفه ی معینی که به رویکرد عملی منجر شود وجود ندارد. بدان معنا که این قبیل اطلاعات دارای تاریخ مصرف است و در لحظه بحران بیشترین کارایی خود را دارد، ولی نوعی از آگاهی وجود دارد که نه تنها در بحرانها ، که قبل و بعد از آن نیز مورد نیاز فعالیت مدنی است.
از آنجا که در لحظات بحرانی بزرگترین دغدغه ی دولتهای سرکوبگر ،سانسور و جلوگیری از انتشار اطلاعات و ایجاد اختلال در ارتباط میان معترضان از جمله با انتشار اخبار غلط و شایعات است، (و پس از بحران نیز چه در صورت نرسیدن به هدف که موج سرکوب و خفقان و بعضاً ناامیدی، جلوی گسترش طبیعی آگاهی را خواهد گرفت و چه در صورت رسیدن به هدف که موج احساسات جای تفکر و عاقبت اندیشی و عمل آگاهانه را میگیرد)، اهمیت آگاهی عمومی نمود بیشتری خواهد داشت.
از مهمترین این آموزه ها بازخوانی سیر تاریخی این نوع فعالیتهاست و اینکه خلاقیت و نوآوری در سخت افزار و نرم افزار ، نقش اساسی در به ثمر رسیدن این نوع جنبشها داراست که البته موفقیت تاکتیکها در گرو شناخت و تحلیل هرچه صحیحتر وضعیت و رفتار جامعه است.
در شرایط کنونی اما، در فصله دو بحران، این آگاهی از هر زمان دیگر لازمتر است. و البته دادنش مشکلتر. اما مزیت این شرایط، هوشیاری عمومیست. کشیده ای که بر گوش مردم نواخته شده باعث این هوشیاریست و در نتیجه بیشتر از هر زمانی آمادگی ذهنی عموم، برای گرفتن آگاهی وجود دارد.
برای به رسیدن به خواسته های مدنی از طریق مبارزه خشونت پرهیز هم اعتراض خشک و خالی کافی نیست. هر گونه عمل منفردی هنگامی میتواند قدرت اراده ی جمعی را بازتاب بخشد که هرکس در میان فعالیتی که انجام میدهد، جای بسیار مهمی برای انتقال آگاهی بگذارد.
یادمان نرود هیچگاه نمیشود در نهضتهای خشونت پرهیز تمامی راههای مبارزه را مسدود کرد، چون این مبارزه، جبهه ای به وسعت تمام جامعه میتواند داشته باشد و برای حیات نیاز مبرمی به فردی به عنوان رهبر ندارد. رهبر این جنبشها عموماً طرز فکر ها و ایده ها بوده اند:
"من با آنچه میگویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام که تو حق گفتن آزادانه ی آنرا داشته باشی"
ولتر
آن مرد ، باتون ، دارد.
باتون ، درد ، داشت.
باتون ، ترس ، ندارد.
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
برتولد برشت